Monday, October 13, 2003

بدبخت

بدبختنی بزرگ انسان در این است که برای بزرگترین امر زندگیش فاقد اراده و اختیار و انتخاب است: برای بودن! انسان مختار است، اما اختیاری از نوع سلبی! تو فقط می توانی بین «ماندن» و «نبودن» انتخاب کنی؛ نه «بودن» و «نبودن» می توانی بروی، حال آن که نمی توانی نیایی! این ظالمانه ترین تدبیر خلقت است که دیگری برای «موجودیت» تو تصمیم می گیرد و چه بسا تصمیم هم نمی گیرد! شبی و لذتی و آغوشی....، بی مسوولتی و بی اندیشه ی فردایی ... این چنین تو پا به عرصه ی حیات می گذاری ای انسان بدبخت!

سرکوب

بخش عظیمی از احساستت را سرکوب کردی، فکر نمی کنی آنچه دو سال پیش سر برآورد بخشی از آن چیزهایی بود که سال ها در زیر خاک مانده بود؟

مسابقه

آدم عجیبی است، همیشه دوست دارد مسابقه ای ترتیب دهد، در مسابقه ای که ترتیب میدهد خود در یک سوی زمین بازی میکند، قاعده ی بازی را همیشه خود وضع می کند، داور هم همیشه خودش است. مانده ام که چه گونه هیچوقت پیروزی در چنین مسابقه ای خسته و دلزده اش نمی کند!؟

نوبل !

جایزه صلح نوبل را بردیم!
بیچاره برنده ی نوبلی که در کشورش از او تقدیر نمی شود، رسانه هایش با ترس و لرز و هزار احتیاط نام و عکس او را چاپ میکنند و تلویزیونش جز به خبری کوتاه از او یادی نمی کند... بیچاره برنده ی نوبلی که باید منتظر هر واقعه ای پس از بازگشت به وطنش باشد، حتی زندنان انفرادی به جرم برنده شدن نوبل!